می نشینم یک جا وَ برای همه ی روزهایی که تندتند می نوشتم گریه می کنم. اصلا می دانی ماهور ، من یک آدم بزرگ شده ام وَ حواس ِ دست هایم هم پَرت است.
وَ دیگر نمی شود . وَ دیگر نمی توانم .
زمستان هشتاد وهفت.تهران
RSS