می دانی ماهور ، دیگر وقتش رسیده بود پایم به جایی قرص باشد وُ آن ِ لحظه های خوب ِ هنوز گیسو سیاهی ام، از وحشت ِ باد و باران و ابرهای ِ بی خبر ، آه ِ لحظه های رفته وُ حسرت ِ مانده به جای ِ " رفت و دیگر گذشت " نباشد . وقتش رسیده بود دلم به جایی آرام باشد وُ به وقت ِ بی تابیش به خاطره ایی خوش باشد . به خاطره ایی از چیزی ، غمی . خاطره ایی دور . مثل ِ بهاری که حالا به وقت خزان ، زردی ِ برگش را ، طاقت می آورد . مثل آسمانی که خاکستری ِ بغض ِ بارانش را ، به رنگین کمانی ، طاقت می آورد . مثل ِ مادر بزرگ که دل تنگی اش را به لبخند ِ قاب عکس ِ پدر بزرگ ، طاقت می آورد .
من اما به جایی ، هیچ جایی ، محکم نیستم وُ چیزی از روزهای دور ِ از این پیش تر، دلم را آرام نمی کند.
و چیزی از دور تر ِ روزهای هنوز نیامده هم .
می دانی ماهور ، فصل ها به درخت ها فصل اند نه به تن ِ من ، که به جایی ریشه ندارد وُ محکم نیست .
سپیده - اول ِ پاییز هشتاد و هفت
تهران