تبليغاتX
دلم برای باغچه می سوزد

 

از من چیزی به دنیا محکم نیست . دنیا از چشمهایم دلواپس است . چشمهایم از مادر . مادر از من .

 می دانی ماهور ،  دیگر وقتش رسیده بود پایم به جایی قرص باشد  وُ  آن ِ لحظه های خوب ِ هنوز گیسو سیاهی ام، از وحشت ِ باد و باران و ابرهای ِ بی خبر ، آه ِ لحظه های رفته وُ حسرت ِ مانده به جای ِ " رفت و دیگر گذشت " نباشد . وقتش رسیده بود دلم به جایی آرام باشد  وُ  به وقت ِ بی تابیش به خاطره ایی خوش باشد . به خاطره ایی از چیزی ، غمی . خاطره ایی دور . مثل ِ بهاری که حالا به وقت خزان ،  زردی ِ برگش را ، طاقت می آورد  . مثل آسمانی که خاکستری ِ بغض ِ بارانش را ، به رنگین کمانی ، طاقت می آورد . مثل ِ مادر بزرگ که دل تنگی اش را به لبخند ِ قاب عکس ِ پدر بزرگ ،  طاقت می آورد .

من اما به جایی ، هیچ جایی ،  محکم نیستم وُ چیزی از روزهای دور ِ از این پیش تر، دلم را آرام نمی کند.

 و چیزی از دور تر ِ روزهای هنوز نیامده هم .

می دانی ماهور ،  فصل ها به درخت ها فصل اند  نه به تن ِ من ، که به جایی ریشه ندارد وُ محکم نیست .

 

سپیده -  اول ِ پاییز هشتاد و هفت

تهران

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سپیده  |