خورشید به آسمان بلند است وُ درخت ها برگ برگ به تمنای یک خیسی ِ تازه از آسمان ، باد می شوند .
از بهار روز می گذرد ماهور ، از شب بهار . از لحظه ها لحظه وُ از تقویم ، روزهای سپید . از موی مادرم ، سیاهی وُ از دست های پدر نرمی . از خانه مان پنجره وُ از من ، خیال و خواب . داغ . گیسویم ، چسبیده به پیشانی م . هزار تار نمی شود ، هر کدام رَها ، به بادی که بوزد از اردی بهشت ، وُ گلی ، که به عطری ، رویش بنشانم وُ نه مست ، به باوری که نیست وُ تو باور کنی که هست . بهار است وُ فصل . شاید این جیک جیک ِ گنجشک ها را ماهور ، گنجشک های زیاد را ، وقتی که خم می شود شاخه ایی ، وَ قاصدک ها را ، وقتی که فوت می شود سویی ، وقتی که می روند ، با نفس های ِ من ، که کوتاه وُ کم. وقتی که می بینم ، با چشمهایم ، که تار است از دنیا وُ هنوز ، هنوز ِ نگاه ِ من است . شاید به باران ، به بارانی که نیست ، از آسمانی که هست وَ آبی ِ بلند ِ تا خورشید وَ بسته ی همیشه ی این پنجره . شاید که مادر وَ دست هایش که گیلاس شسته ست برایم ...
ماهور ، کدام بهار ؟ از کدام چهار فصل ِ همیشه ، سیاهی ِ گیسویم ببرد تا دور ، دور ِ دور . وَ به باد ِ تازه ی کدام اردی بهشت ، عاشق شود این درخت ِ رو به رو ...
خورشید به آسمان بلند است . برگ ها به تمنا .
سپیده . اردی بهشت هشتاد و هفت
تهران