تبليغاتX
دلم برای باغچه می سوزد

 

 

خورشید به آسمان بلند است  وُ درخت ها برگ برگ به تمنای یک خیسی  ِ تازه از آسمان ، باد می شوند .

از بهار روز می گذرد ماهور ، از شب بهار . از لحظه ها  لحظه  وُ  از تقویم ، روزهای سپید . از موی مادرم ، سیاهی  وُ از دست های پدر نرمی . از خانه مان پنجره  وُ از من ، خیال  و خواب . داغ . گیسویم ،  چسبیده به پیشانی م . هزار تار نمی شود ، هر کدام رَها ، به بادی که بوزد از اردی بهشت ، وُ گلی ، که به عطری ، رویش بنشانم وُ نه مست ،  به باوری که نیست وُ  تو باور کنی که هست . بهار است وُ  فصل . شاید  این جیک جیک ِ گنجشک ها را ماهور ، گنجشک های زیاد را ،  وقتی که خم می شود شاخه ایی ،  وَ  قاصدک ها را ، وقتی که فوت می شود سویی ، وقتی که می روند ، با نفس های ِ من  ، که کوتاه  وُ کم. وقتی که می بینم ، با چشمهایم ، که تار است از دنیا وُ هنوز ، هنوز ِ نگاه ِ من است . شاید به باران ، به بارانی که نیست ، از آسمانی که هست  وَ  آبی ِ بلند ِ تا خورشید  وَ بسته ی همیشه ی این پنجره . شاید که مادر وَ دست هایش که گیلاس  شسته ست  برایم ...  

 

ماهور ،  کدام بهار ؟ از کدام چهار فصل ِ همیشه ، سیاهی ِ گیسویم ببرد تا دور ، دور ِ دور . وَ به باد ِ تازه ی کدام اردی بهشت ، عاشق شود این درخت ِ رو به رو ...

خورشید به آسمان بلند است . برگ ها به تمنا .

 

سپیده . اردی بهشت هشتاد و هفت

تهران  

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سپیده  |