به هر بار ِ آفتاب که از ستاره های پَرده ام می شود هزار نور ، به هر بار ِ صدای ِ مادر که صبح ، به هر بار ِ برف ، وَ نرم نرم ِ باران ، به خیسی ِ این پنجره ، من به حسرت ِ هزار چیز ِ رنگی ِ خوب ِ کوچه هم می شود که دلم تازه شود ، می شود که آه َم نفس کنم عمیق ، وَ هوا را ، فصل را ، زندگی کنم وَ می شود که دیگر تمنا نکنم از مادر به نمازش ، دعا وَ اشک هایش برای لحظه های خوب ، وَ از پدر انار وقتی که دیگر هیچ به درخت ها نیست وَ می شود به خالی ها کور شوم وُ عینکم به رنگی ِ چند کاغذ ِ کاهی تمیز ، ماهور می شود خیلی چیز ِ خوب ، می شود خوشبختی وَ احساسش به اتاق ، به پنجره، به دل ...
اندوه ِ روزهای رفته وُ لحظه های رفته وُ سیاهی ِ موهای مادر ، کاغذ های به باد رفته وُ تقویم ، شور ِ انگشتانم را ، می شود که سپرد خیالش به دور تر ِ فکر، به یک کمی دور تر وُ کم رنگ تر ، من خسته ام از اضطراب ِ زیادی ِ این همه بی سرانجامی ، وَ این که مدام دستم بلرزد دلم بلرزد نگاهم به نقطه ایی بلرزد وَ اشک ... روزهای لبخندم سپیدی ِ موهای ِ مادرم شده ماهور ، به جای ِ نامم که بنشانم به لَبَش لبخند . و َ خانه نا امید از حضور ِ تازه ی خوبی که من ... می شود ماهور ، می شود که این روزها یک کمی خوب بود وُ اندوه به روزهای در راه ِ دلتنگ سپرد مگر نه این که هنوز در راهند غم های نیامده از راه ، هزار هزار . وَ گریه های بزرگ وَ بغض های در گلو وَ مداد رنگی های شکسته ، مگر نه این که همیشه هست ، هر روز به روز ِ قبل ، پیر تر وُ افتاده تر پدر ، وَ روز ِ نبودن مادر بزرگ نزدیک تر ، وَ مادرم چشمانش کم سو تر ، دیگر کدام توان ، کدام طاقت ، که غم کشید ، بی برای چند لحظه ایی ، دَمی ، حتی نفس ، هوا وَ پنجره که باز ...
بگذار ماهور ، بگذار به دورتر ِ غم های در راه یک کمی آرام باشیم ، من خسته ام .
سپیده - بهمن هشتاد و شش خورشیدی
تهران