غمگيني ِ نوشتن در تو به هزار شاديِ رنگارنگ ِ دخترك ِ همسايه مي ارزد ماهور . چه خيال اگر من مثل ِ او دست وُ دهان وُ چشم به زيبايي نداشته باشم و گيسويم تاب نداشته باشد وُ بلند نباشد آنقدر ، مثل ِ مال ِ او. چه خيال اگر دستانم گرم نباشد وُ نرم وَ تنم را لذتي برآغوش . چه خيال غم ، گريه ، اين چشمهاي تار ، چه خيال فكر ِ سياهي ، بي معجزه ي هر سپيده ي در راه ، زمستان را با همه ي زيبايي ش چه خيالي باشد در من ، در دلم ماهور ؟ مادر كه دلواپس ِ هر آن ِ ريختن ِ من است غصه ي كم بودن مداد رنگي به اندازه ي خالي ِ كاغذ هام را ديگر چه خيالي باشد . من همين غمگيني ِ ” به كلام نمي آيد ِ “ روزهاي آخر پاييز را دوست دارم ، همين اندوه را كه از دورها به ناگهان هُري مي شود در دلم . چه خيال كه من اين روزها را ديري ست شمرده ام تا به امروز ، مادر از كجا خواهد فهميد دروغ ِ روزهاي سپيد ِ تقويم ِ گمشده ام ، وقتي كه كابوس ِ شبانه ها حقيقتي ست . مادر از كجا مي فهمد رفتن نه براي راحتي ِ خيالش كه تكرار مي شد هميشه به صداي من بارها ، كه غصه ايي ست بزرگ . كه يعني پنجره بر كوچه ببند ، ننشين به انتظار . وَ پدر كه همين روزها دلش داشت خبر دار ِ بي خبري هايش مي شد ، همان بي خبري ها كه هميشه پنهان ِ اشك هاي مادر بود وُ ريخته در سجاده اش ، چه خيال كه حالا بنشنيم كنارش به درد ِ دل . چه خيال اگر شال گردنم آبي نباشد به رنگ ، تنها بپيچد به گردنم ، از باب ِ گرمي ِ خاطر مادر نه سردي اين همه نبودن و بي رحمي ِ باد . زندگي را چه خياليست ماهور وقتي خيالي به دل نيست ، وقتي كه مرده باشد در تو لبخند م ،در دلم لبخند . وقتي كه دستهايم آرزوست ، وَ زلال ِ چشمهايم محال . وقتي كه اين همه تنهايي ام بزرگ است وُ سنگين . من را ، اين گونه ،چه خيالي باشد ماهور؟ وقتي كه خسته ام ، اين همه خسته . وَ هنوز نيمي از عمر مادر را نزيسته ام هنوز .
غمگيني ِ نوشتن در تو به هزار رنگ ِ مداد رنگي ِ دخترك ِ همسايه مي ارزد ماهور . چه خيال اگر من مثل ِ او خوشبخت نباشم ...
سپيده – روز اول دي ماه
تهران