رَنگی های دل ِ من کم رنگ شده ، فکرهایم به فراموشی سپرده ام تا لبخند ِ مادر روی لبانش یک کمی بیشتر از همیشه بماند وُ شوق ِ دانه کردن انارهای سرخ ِ باغ ِ پدر ، پَر نکشد از انگشتانش ، برایم انار دانه کند وُ خیالش آرام باشد که قلب ِ من تند تند ِ اتفاق های این روزهای پاییز است که می زند ، نه از سَر ِ دلواپسی ِ روزهای در راه وُ بادهایی که می برند با خود آرزو وَ برق ِ چشمانم از شوق ِ شادمانی ِ این روزهای پاییز است که می درخشد ، نه از سر ِ اشک ، نه غمناکی ِ این همه فصل . وَ لرزش ِ تنم از اضطراب ِ اتفاق های خوب ِ این روزهای پاییز است نه این همه خالی ِ اتاق وُ سرمایی که می آید از باریک ِ پنجره . اندوه ِ صدایم را بلند شعر می خوانم برایش ، بلند بلند ، تا هم صدایم شود بخواند با من ، روزهای جوانی به خاطر بیاورد ، باور کند که دلم نه اندوهگین ِ این همه نبودن که پُر از آواز است هنوز . وَ دیگر برایش نمی گویم از آن دورها وُ بی طاقتی ِ این دل وَ انتظار ، که دستش می گیرم وُ یک نفس مُدام می گویم که خوشبختم ... خوشبختم ... خوشبختم ...
آه ماهور که می شنوی حرف هایم را تو ! می بینی من چه خوب نقش بازی می کنم در این همه صداقت ِ زلال ِ نگاه ِ مادر ؟ چه خوب راست ِ همه ی دلم را دروغ می کنم با صدایم می ریزم به دلش ؟ می بینی ماهور سپید دخترک ِ بی سیاهی ِ آن روزهای جوانی ِ مادر چه بی پروا سیاهی ِ دلش رنگ می زند ؟ حالا دیگر از من زیاد نخواه که بگویم ، که حرف بزنم ، که بنویسم ... هوای ِ آسمان دیگر با هوای ِ دلم یکی نیست .
سپیده - مهرماه هشتاد و شش خورشیدی
کرج