من حَسرت ِ غمگین ِ در چشمهای مادر بزرگم را نمی فهمم وقتی که من راه می روم وُ او همه نگاه می شود . وقتی که دست می کشد روی گیسویم و می گوید " قدر این روزهای خوب جوانی ت را بدان " . من خوبی ِ روزهای جوانی را در صدای مادر بزرگ وقتی که مدام در گوشم تکرار می کندَش نمی فهمم . به گمانم کور شده ام بر این همه رنگ وُ خورشید وُ فصل یا که شاید هم مادر بزرگ روزهایی داشته سراسر رنگ وُ خورشید وُ فصل که حالا دلتنگشان شده ست وُ دلگیر ِ سپیدی ِ موهایش بَر سیاهی موهای من دست می کشد با حسرت . غرقه در خیال ِ آن روزهایش نشسته وُ سَرَم بر دامنش گذاشته ، سَرَم بَر دامنش گذاشته ام وُ ناباور ِ یک ذره حتی خوبی ِ این روزهایم بی آنکه بفهمد دامنش خیس می کنم ، دلم نمی آید گله کنم از بخت ِ بی رحم ِ گیسوانم . دلم نمی آید که بگویم موهای دخترک همسایه آنقدر قشنگ است وَ چشمانش آنقدر قشنگ است وَ دست هایش آنقدر قشنگ است وَ آنقدر نرمی ِ اندامش زیباست که دیگراز آینه بَدَم می آید . مادر بزرگ به خیالش جوانی همین سیاهی مثل ِ پَر ِ کلاغ موهای من است ، همین نرمی ِ اندک ِ دست ها و پوست ِ تنم ، وَ شاید که هنوز زلالی ِ صدایم ، از کجا بداند که دست هایم چه فایده که نرم باشد اما خالی . از کجا بداند که من چه رنجی می برم وقتی دستهایم بوی مداد رنگی نمی دهد وَ یا این که من چقدر آرزو دارم عینک نداشته باشم روی چشمهایم، حالا چشمهام هرچقدر هم زیبا باشد . قسم می خورم که وقتی هم سن ِ من بوده ، تقویم نداشته وُ روز نمی شمرده برای هیچ روز ِ در راهی ، ورنه خیلی زود تر از این ها پیر می شد وُ موهایش سپید ، پس نمی تواند بداند چقدر لحظه های تازه کهنه می شوند ، وقتی که یک لحظه نگاهت به تقویم باشد و یک لحظه نگاهت به پنجره ...
من قدر لحظه های خوب ِ جوانی نمی دانم مادر بزرگ . آخر لحظه های من جوان نیستند که بخواهند خوب باشند مادر بزرگ ، که من بخواهم داشته باشمشان وَ بخواهم قدرشان بدانم مادر بزرگ . در این گلدان ِ آبی روی میز هم هیچ گلی نیست. من هم دامن ِ کوتاه ِ سپید ندارم . لباس هام هم زرد و قرمز و نارنجی نیست . روی ناخن هایم هم هیچ گلی یا رنگی نگذاشته ام که زیبا شود ، لبها وُ گونه هام هم . من فقط به اندازه ی تو آه دارم وُ حسرت مادر بزرگ ، وَ نمی دانم وقتی که هم سن ِ تو باشم دیگر نفسی می ماند برای کشیدن یا که نه ...
سپیده – یک روز وقتی که پیش مادر بزرگ بودم
کرج
هر چه نگاه داشتم ریخته ام در چشمهای مادر ، تا که ببینم برقی از چشمانش ، یا که بشنوم صدایی از لبانش ، تا که شاید چیزی بگوید ، من بدَوَم از اینجا که اتاق ِ من است تا آنجا که مادر همیشه می نشنید وُ روزنامه می خواند ، ناگهان رَها کنم همه ی این تن ِ سنگین از گناهم را در آغوشش ، دستانش بگیرم و بگویم راست ِ همه ی دروغ هایم را در گوشش ، وَ بعد بگریم وبگریم و بگریم ، این بغض ِ لعنتی ِ پر درد را هق هق . آه ماهور که مادر چشم بر نمی دارد از این روزنامه چرا ، عینکش گذاشته بر چشم و هیچ نمی شنود انگار ، بی اعتنای ِ بی تابی ِ من ، تند تند چشمانش این طرف و آن طرف ِ خط های سیاه ِ روزنامه می رود . صدایی هم نیست . اتاق پُر از نفس ِ عمیق است ، و َ تو ماهور خوب می دانی حکایت ِ این نفس های عمیق را ، مگر نه ؟ یعنی که ناتوانی ِ من در گفتن ِ این همه غم ، یعنی که هیچ کس نیست که بشنود ، که بگویم ... که یعنی سکوت کن ، صبر ، تحمل کن ، طاقت بیاور . وَ تو باز هم می دانی ... که خانه ی ما دیگر هوایش تازه نیست مثل ِ آن وقت ها ...
کاش که خدا از آن بالا ها یواشکی به گوش ِ مادرم بگوید از دل ِ من و َ بگوید که دارد آن درد دوباره به سراغم می آید ، کاش مادر روزنامه اش ببندد وُ دستانش باز کند ، کاشکی پدر به این زودی ها خانه نیاید تا دلواپس ِ صدای پایش مُدام وسط ِ گریه ام مادر نگوید " آرام تر ... یواش تر ..." کاش که ...
من دیگر نگاهم دارد می لرزد ، کم کم جاری خواهد شد اشک ... ببند روزنامه ات مادر ، گوش کن به من ، به مویت قسم که دلم کوچک تر از این همه سختی ست ، به من دوباره چون همیشه چون همیشه بگو
" تمام می شود مادر ... تمام می شود... "
ماهور من حس می کنم دارد موهایم سپید می شود ...
سپیده – شهریور هشتاد وشش خورشیدی
کرج