تبليغاتX
دلم برای باغچه می سوزد

 

 

دَست های  ِ مرا اگر توانی بود وُ پاهایم را اگر جانی ، بی رحمی ِ این باد را می ایستادم ، مُحکم . نمی گذاشتم ، هرگز نمی گذاشتم این آخرین خیال ِ کوچک ِ در دلم مانده را ببرد با خود ، تا آن دورها . گیسویم اگر زیبا بود  وُ  گلی داشتم اگر که می نشاندم رویش ، دخترک ِ همسایه دیگر نه کابوس ِ شبانه هایم که همبازی ِ لحظه های تنهایی ام می بود . وَ این چشمهای همیشه پشت عینک مانده که درد می کند از زیادی ِ  پنهان کردن ِ اشک ، اگر خوب بود  وُ خوب می دید ، من دیگر غمگین ِ  ندیدن ِ درخت های ِ آن طرف ِ کوچه نبودم ، که شادمانه می نشستم وُ نقاشی شان می کردم همه را ... افسوس ، افسوس ماهور ، که نه جانی هست  وُ نه تابی  وُ نه  توانی  بر این تن . بر این دستها ، بر این شانه های ِ کوچک ِ زیر ِ سنگینی ِ غم کبود ... من اگر صدا داشتم در این گلو ، نه بغض ، همه ی خواستن ِ دلم را فریاد ِ این هوهوی ِ بی رحمانه ی  باد می کردم وُ هرگز ، هرگز نمی گذاشتم این آخرین خیال ِ کوچک ِ در دل مانده را ببرد با خود ، تا آن دورها ...

ماهور ، ماهور چه روزهایی ، چه روزهایی هنوز در راه است ،

تنت مهیا کن که داغی ِ پیشانی ام پس از این روزها ، جانت به آتش خواهد کشید ...

 

سپیده – امرداد هشتاد و شش خورشیدی

کرج

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سپیده  |