تبليغاتX
دلم برای باغچه می سوزد

 

 

چه نامهربانم با  تو مَن ، خورشید ، وقتی که این روزها مهربانی می ریزی توی دَستهام وَ زردی ِ بی دریغت رَنگ می کنی بَر پنجره ، تا که از یاد ببرم سرمای ِ آن همه زمستان ِ نبودن . وقتی که کوچه روشن می کنی برای قدم هایش که ببیند چشمان ِ کم سویم چشم هایش . تا  نلرزد تنم مثل ِ همیشه ، بگیرم ، بگیرم در آغوشش .

می درخشی میان ِ آبی ها   ابرها   سپیدی ها  تا  به یاد بیاورم آن گوشه از جعبه ی مداد رنگی ها را ، زرد وُ  آبی  وُ سپیدی ِ کاغذ ها را. می تابی  وُ می پاشی  مُشت مُشت  تابستان ، فصل ، نقاشی ... که اشک می سوزد روی گونه  وُ مادر آب ِ میوه های فصل می گذارد روی میز . که من ، خورشید !   باور کنم  تو ، تابستان ، یا که خط کِشم ، سیاه  روی روزها ؟ که من باور کنم  تو ، درخت ها ، تابستان ، فصل ، یا که هنوز ِ گریه های ِ مادر را؟ چه من نامهربانم با تو ، خورشید ، وقتی که آمدنت نام ِ من است وُ رفتنت مرگ ِ من ...

 

ناتمام سپیده

تیرماه هشتاد وشش خورشیدی

کرج

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سپیده  |