چه نامهربانم با تو مَن ، خورشید ، وقتی که این روزها مهربانی می ریزی توی دَستهام وَ زردی ِ بی دریغت رَنگ می کنی بَر پنجره ، تا که از یاد ببرم سرمای ِ آن همه زمستان ِ نبودن . وقتی که کوچه روشن می کنی برای قدم هایش که ببیند چشمان ِ کم سویم چشم هایش . تا نلرزد تنم مثل ِ همیشه ، بگیرم ، بگیرم در آغوشش .
می درخشی میان ِ آبی ها ابرها سپیدی ها تا به یاد بیاورم آن گوشه از جعبه ی مداد رنگی ها را ، زرد وُ آبی وُ سپیدی ِ کاغذ ها را. می تابی وُ می پاشی مُشت مُشت تابستان ، فصل ، نقاشی ... که اشک می سوزد روی گونه وُ مادر آب ِ میوه های فصل می گذارد روی میز . که من ، خورشید ! باور کنم تو ، تابستان ، یا که خط کِشم ، سیاه روی روزها ؟ که من باور کنم تو ، درخت ها ، تابستان ، فصل ، یا که هنوز ِ گریه های ِ مادر را؟ چه من نامهربانم با تو ، خورشید ، وقتی که آمدنت نام ِ من است وُ رفتنت مرگ ِ من ...
ناتمام سپیده
تیرماه هشتاد وشش خورشیدی
کرج