" مگر بهار گیسویم زیبا کرد که حالا دلخوش باشم به مهربانی ِ خورشید ِ تابستان ، مادر اصلا چه فرقی دارد فصل؟ "
مثل ِ همیشه که غمگین می شود ، می ایستد کنار ِ در ، قطره قطره اشک هایش می چکند وُ گیلاس ها سُر می خورند روی بی فرشی ِ اتاق . سَر می گذارد روی چارچوب ِ در و ُ خیره می شود به دوردست های پنجره ام ، درخت ها از غم ِ نگاهش تکانی به خود می دهند . و جیک جیک ِ گنجشکی از سویی ، با هق هق اش یکی می شود
" بهار تمام شد مادر ، کو نقاشی هام بَر دیوار ؟ "
طاقت نمی آورد سوال ِ سخت ِ همیشه بی پاسخم ، مداد ِ نارنجی ام بَر می دارد وُ می فشارد میان ِ انگشتانم ،
"فدای ِ تار مویت این بهار ، هزار بهار دیگر هنوز در راه است برایت ... تابستان ... "
"دیگر کدام فصل ؟ کدام بهار ِ در راه ؟ جانی ندارم ، من دیگر جانی ندارم برای این آغاز ، تمام تاب و توان ِ دستهایم چسبیده به این پنجره وُ سوی ِ چشمان ِ کم سویم ، روشنی ِ راه ِ مسافری ست که هنوز برنگشته از سفر ..."
ریز ریز ِ اشک های ِ مادر حالا هق هقی ست بزرگ تر از سکوت ِ این اتاق ، می نشیند بر زمین ، دست می کشد بر گیسویم ...چشمانم از نگاهش پُر می شود ، می گرید وُ دانه دانه گیلاس ها را می ریزد توی ظرف
" بعد از روزهای سخت آسانی ست این بود مادر ؟ بهار ِ بعد از سرماهای ِ زمستان همین بهار بود ؟ من کور شده ام یا کسی در این کوچه نیست ؟ ... نوازشم مَکن مادر ، به من بگو خدای ِ سجاده ات کجاست ؟ همانی ست که از من گرفت هر چه خیال ؟ همانی ست که این همه دورم کرد و دلتنگ ؟...
مادر کو خدای ِ مداد رنگی هام ؟ ..."
" صبوری ، صبوری کن عزیزکم ..."
می دانی ماهور ، یک روزهایی من کوچک بودم و ُ بعد از گریه هایم وقتی مادر یک دانه گیلاسم می داد ، از یاد می بُردَم غم ، گریه ، اشک . به خیالم حالا بزرگ شده ام ، آخرمادر یک ظرف گیلاس برایم شسته و ُ
من دلم دارد هنوز می ترکد .
سپیده - روز ِ آخر بهار
کرج
من همه ی بغض ِ لحظه های ِ بَر من گذشته را ، که پنهانش می کردم از مادر ، دیشب گریستم .
سخت بود بی صدایی ِ آن همه هق هق . سخت بود نفهمد مادر ، بیدار نشود پدر . می پیچیدم بر خود آن همه اندوه و گریه را . دلم دیگر نه خیال ِ خوشبخت شدن وُ نقاش شدن ، نه خیال ِ مداد رنگی ها ، نه خورشید ، نه ماه . که دلم کابوسی بود از همه ی لحظه هایی که بَر من تمام شد . می گریستم وُ می فشردم سَرم روی ِ نرمی ِ رختخواب که غصه ام ، صدایش نرود بیرون از اتاق .
میان ِ سیاهی و سکوت ِ آن همه شب ، میان ِ اشک ها و ناله های ریز ریز ِ من ، دَستی ، نبض ِ انگشتانش با خیسی ِ چشمانم یکی شد . سَردی گونه هایم آتش گرفت . زیادی ِ اشک ها راه ِ دیدنم بسته بود . اشک می دیدم و اشک . صدایی ، در گوشم ، آرام ، ...
" گریه می کنی مادر ؟ "
سپیده
خرداد هشتاد و شش
چه نامهربان بود این بهار