دلم را طاقت ِ دانستن ِ چراهای بی شمار ِ لحظه های ِ دَردَم نیست که نه پاسخی می شنوم از سویی وَ نه کورسویی می بینم از عمق ِ تاریکی ِ بزرگی . وَ طاقت ِ این انتظار ِ بیهوده نیست ، که نه آغوشی باز می شود از جایی وَ نه قامتی می آید از دَری . بیهوده است این انتظار ِ سیاه ِ چشمانم . نه حتی دیگر روزی که به امید ِ شاید تعبیر شدنش خط بکشم بر برگی از تقویمی . و نه دیگر فردایی که بخوابم زود برایش ، شبی .
که مگر کدام روز ؟ مگر نه این که همین امروز ،
همان است که آرزوی روزهای کودکی . حالا چه اهمیت دارد که هزار آسمان فرقش باشد با آن آرزوهای ِ هر شب ِ لب ِ حوض که زمزمه می شد با ماهی ها . که زنده نیستند دیگر آن ماهی ها .
ماهور جانم . حوصله ام نیست ، این همه نشستن وُ گریستن وُ نگاه ِ به این کوچه . و سرزنش های این دل برای ِ کارهای نکرده وُ حماقت های بی شمار . و هزار بار مُردن بر گناه ِ عاشقی ام که عاشقی نکرده ام هنوز . لحظه هایم سوال های بی پاسخی ست که بر من حرام کرده زیستن را . طاقت ِ غصه ام نیست . پیر ِ تمام روزهایی ام که هنوز هزاران هزار قدم مانده تا نزدیکشان ، هنوز نه رفته ام وُ خسته ی رسیدنم . نشسته ام و پاهایم از درد تیر می کشند .
من ! نه دیده ام ، نه شنیده ام ، نه زیسته ام ، ...
من ، دیگر باور دارم که هر آنچه را دارم ، بهترین هاست . نداشته هایم بی شک حکمتی ست که نه من ، نه تو و نه هیچ کس نمی داندش . قرار نیست سیاه بمانم همیشه . سیاهی ها راهی ست برای تعبیر ِ سپید ِ نامم .
دلِ کوچک ِ مرا طاقت ِ زیادی های زندگی نیست ، مرا بَس ،
همین پنجره وُ گاه باران وُ گاه خورشید وُ گاهی هم نقاشی .
- این نوشته برای خانم قوامی مهربانم که بار دیگر نجات داد مَرا از زیادی ِ غصه و آرزوی مَرگ .
و برای خشایار که دل نگران ِ همیشه ی غصه های من است .
سپیده اردی بهشت
بهار را به خانه ی ما آمدنی نیست . آخر مادرم گریه هایش تمام شده . شوق ِ یک روز نقاش شدنم در دلش مُرده ، دیگر نه بی تاب که غمگین ِ روزهای ِ هنوز نیامده ی من است . بهار را بر این خانه آمدنی نیست آخر دست های ِ من خالی ست . مداد رنگی هایم هنوز بوی تازگی می دهند و دست هایم ، بی آن که رنگی کند سپیدی ِ کاغذ ها را ، بوی کهنگی . دیوارهای اتاق ِ من بی نقاشی ست . چگونه بهار را آمدنی باشد بر این خانه ؟ کدام بهار ، کدام باد ِ بهار بر این کوچه گذر کند ، کدام گیسو ، کدام گیسوی سیاه رها شود در مهربانی ِ این باد، که من مویم کوتاه کرده ام بر این همه درد ، که از یاد برده بودم انگار زیبایی سهم ِ لحظه های من نیست . مهربانی ِ آن روزهای صدایم ماهور ، حالا بغضی ست بلند ، که فریاد می شود به روی پدر ، دیگر لطافت ِ دختر ِ دوست داشتنی بودنش را فراموش کرده ام . حالا می خواهی بهار را آمدنی باشد بر این خانه ؟ نه ماهورم ، بهار بر سپیدی ها تعبیر می شود ، بر زیبایی ها . بر مهربانی ها و پاکی ها . اردی بهشت هرچقدر هم که اردی بهشت باشد سهم ِ آن سوی پنجره ی اتاق ِ من است . این سوی ِ پنجره ی اتاق ِ من غمگینی ِ نگاه ِ مادر است وُ سکوت ِ بی رحمانه اش . که بر این همه غم ِ من لبانش را فروبسته . این سوی ِ اتاق دلتنگی ِ بزرگ ِ دل ِ من است . باران و بنفشه ندارد ماهور . ماهورکم ، سخت است . سخت است عاشق باشی و از بهار ِ خدا سهمی نداشته باشی ، سخت است پنهان کنی دلت را از مادر ، سخت است سکوت ، وقتی دلت لبریز است و هر لحظه در آستانه ی سر ریز شدن . مگر خدا بهار را نقاشی نکرد برای دخترکان ِ شبیه من عاشق ؟ پس چرا با این که پنجره ام باز است ، با این که این همه عاشقم باران نمی زند به صورتم تا تازه شود روحم ، خانه ی ما چرا از غصه خاکستری ست ؟ تو به خدای بهار بگو ببارد ، تو بگو شاید مادرم بغضش اشک شود وُ دلش آرام گیرد . بهار را که به خانه ی ما آمدنی نیست . ماهور تو کاری کن ، که مرا دیگر طاقت ِ این همه درد نیست.
سپیده - اردی بهشت هشتاد وشش
کرج