تبليغاتX
دلم برای باغچه می سوزد

 

 

 

درخت ها مَست ِ هوای ِ بَهارند ُ دل ِ من ، سَخت عاشق ِ مُردن .

آسمان بی تاب است . بهار را قطره قطره بر پنجره ام می کوبد ، که هر قطره از تمام ِ اشک های هر شب ِ من به گمانم  خیس تر باشد . خالی ِ دست های ِ بی رنگم را لمس ِ لذیذ ِ باران می کنم  شاید جانی بگیرد از این عشق بازی ِ ابرها انگشتانم . می غرد به یکباره آسمان …

گونه هایم را می چسبانم به خیسی ِ شیشه ها تا آرام گیرد سرخی ِ دردناک ِ این غم …  

من خسته ی این همه هوای ِ بهارم وُ پدر بر این باران نماز شکرانه می خواند . پدر مدتهاست که به میهمانی ِ اتاق من نیامده…باران مُحکم می زند ماهور! دست هایم را درد بی جان کرده . می ترسم ، می ترسم از زیادی ِ این همه باران ماهور . این همه قطره ، این همه هیاهوی ِ درخت ها . می ترسم از صدای ِ هزاران گنجشک که در این تاریکی ِ بزرگ ،  بلند بلند سکوت ِ کوچه را می شکنند . این ها همه عاشقند ماهور ؟ همه جشن گرفته اند بهار را ؟ بهار ماهور ؟ همان بهار که فصل ِ همیشه ی شعر ها و نقاشی هاست ؟ همان بهار ؟ پس سهم ِ من چه می شود  ؟ یعنی سهم ِ من از این فصل یک دانه شکوفه هم نبود که زیبایی ِ موهایم کنم ؟ حالا دلت می خواهد که باورم شود کلمه ها و نامه ها ی ِ عاشقانه ؟  باورم شود شعر ها و نقاشی ها ؟

نه ماهور ! آسمان بر خیال ها ی ِ دل ِ تنگ ِ من نمی بارد .

فریاد می کشد … می غرد .

 

درخت ها هر چقدر هم مَست ِ هوای بهار باشند ، دل ِ من ،  سَخت تر عاشق ِ مُردن است .

 

سپیده - فروردین هشتاد وشش خورشیدی

کرج

   

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سپیده  | 

 

 

مادر ، خسته ی تمام ِ اندوه ِ لحظه های ِ من است. نای ِ شنیدنش نیست ، نای ِ آغوشش ، بوسیدنش نیست . رویش بَر می گرداند تا نبیند تمام شدنم ، دست هایش به هم می فشرد تا نگیرد آغوشم ، کاغذ هایم را هم نمی خواند پنهانکی . و دیگر باز و بسته بودن ِ پنجره ام را فریاد نمی کشد ، نمی گوید برایم از جوانی اش ، چای نمی آورد برایم با چیزهای رنگی و شیرین . ماهور ! مادرم رَفته . نه از اتاقم که از تمام ِ من رَفته ، از لحظه لحظه ، لحظه هایم ماهور . از جانم ، از هر نفسَم رَفته . سرمای ِ بزرگ و بی رحم ِ نبودنش باور ِ هر چه بهار را در من مُرده . ماهور !  تاریکی ِ هولناک ِ  این اتاق را هیچ چراغی بر من روشن نیست... چرا مادر نمی گشاید چادرش برای این همه گریه ؟ دلم دارد می ترکد ...

 

 

خدا یا

می بینی ؟ می شنوی ؟ خیال ِ مهربانی کردنت نیست خدا ؟ تمام نمی کنی این همه غم ؟ گناه ِ من مگر چقدر بزرگ بود که این همه درد ...خدایا تو را قسم ! قسم  به هر چه دل ، که دوستش داری در این دنیا  ! یک کوچک ، یک کوچک از آن شادمانی ها بفرست برایم از آن بالاها ، ببار ، به آسمانت بگو ببارد .  نه  باران ، نه حتی دانه دانه های سپید ِ برف ، بگو لبخند خدایا ، لبخند  ببارَد بَر من . که لبخند از یاد بُردم ، شادمانی ، من رنگ هایم از یاد بُردم . لحظه های  من بی رنگ است و بی انتها ... 

خدایا رَحمی ، خدایا  حضوری ، خدایا  دَستی .

تا باورم شود .

 

سپیده - فروردین ماه ِ هشتاد و شش خورشیدی

دامغان

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سپیده  |