تبليغاتX
دلم برای باغچه می سوزد

 

 

هر چه باز باشد این پنجره ، این روزن ، باز هم بهار را خیال ِ گذشتن از این کوچه نیست . هر چه گیسو شانه زَنَم تا شاید شکوفه ایی ، نسیمی ، زیبا کند مویم  ، باز هم خیال ِ آمدن ندارد این بهار . بی فصلی می کوبد بر صورتم ، و  چشمهایم خیس می شود بر این همه نامهربانی ِ آسمان . گناه ِ خدای فصل ها هم نیست ، به قول ِ مادر بزرگ "حتمی دلت پاک نیست که نمی بینی این همه هوای ِ بهار  " ...  دلم ، دل ِ من ، دل ِ از غصه لبریز ِ من را دیگر جایی برای سپیدی نیست مادربزرگ . من پاکی و سپیدی و روشنی را از یاد ِ لحظه هایم بُردم . من خالی شدم مادر بزرگ . چگونه من  چشمم منتظر باشد  بهار را ،  وقتی هنوز تنم می لرزد از سرمای ِ پشت ِ پنجره . مگر همیشه نمی گفتی " بهار که بیاید اندوهت به سر می آید عزیزم " . پس من اینجا چه می کنم مادر بزرگ ؟ این جا ، این همه دور از حیاط ِ خانه ی تو ، چه می کنم من مادر بزرگ ؟  کو دستهایت ، کو سفره ی هفت سینت ، سپیده ات ؟ مادر ِ من ، دختر ِ تو ، چرا تمام نمی شود پس گریه های ِ هر غروبش . نه مادر بزرگ ! بهار را گذاری نخواهد بود از  این کوچه ، از من ...

امسال هم مثل ِ همان بهاری که گذشت ، لبریزم از غم  ، که بیشتر ، که بزرگ تر ، که سنگین تر .

انگار این بغض ِ هولناک ِ لعنتی را خیال ِ  اشک شدن و جاری شدن نیست ، راه ِ نفسَم بَسته ...

 

سپیده  

بیست و دوم ماه ِ اسفند هشتاد و پنج خورشیدی ، اصفهان  

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سپیده  | 

 

 

یک روز میان ِ هق هق ِ گریه های همیشه ی  روزهای ِ اسفند  ، مادر در گوشم آرام  گفت " غم ِ تو با  تو بزرگ می شود مادر " . گریه ام بزرگ تر بود از صدای ِ ساکت ِ مادر ، اما حزن ِ صدایش پیچید تمام ِ خانه را . من می گریستم و باورم نبود کلام ِ مادر . مادر می گفت و من می گریستم . مادر مرا می فشرد با تمام ِ گرمی ِ تنش ، من می گریستم . مادر انگار پیر می شد ، من می گریستم ...

هر روز که می گذشت از آن روز ، کنار ِ غمگینی ِ بزرگ ِ سجاده اش می نشستم ، می گفتمش " گریه نکن مادر ، بزرگ می شوم ، تمام می شود این بی قراری ِ هولناک ِ دلم " مادر نه مثل ِ همیشه آرام ، که با بلندی ِ صدای ِ اشک هایش دست می کشید روی سیاهی ِ گیسوانم و ُ می گفت " غم ِ تو با تو بزرگ می شود مادر " چشم هایم آینه ی چشمهایش می شد ... و پدر نبود خانه .

حالا من ،  باورم می شود حرف ِ آن روز ِ مادر . باورم می شود هر چه بزرگ شود دست هایم ، هرچه بلند شود گیسوانم ، هرچه به آسمان  نزدیک شود  شانه هایم ، غم ِ من ، درد ِ من ، غصه های ِ من نه کوچک تر ، نه کم رنگ تر ، که بزرگ تر می شود و ُ پر رنگ تر . حالا باورم می شود دلواپسی ِ تمام نشدنی ِ مادر بزرگ را ...

ماهور !

هر روز من بزرگ تر می شوم  و ُ  عاشق تر .

وَ اندوهم آخر یک روز

مادر را از پای در خواهد آورد .

 

سپیده – اسفند ماه ِ هشتاد و پنج خورشیدی

کرج

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سپیده  |