هر چه باز باشد این پنجره ، این روزن ، باز هم بهار را خیال ِ گذشتن از این کوچه نیست . هر چه گیسو شانه زَنَم تا شاید شکوفه ایی ، نسیمی ، زیبا کند مویم ، باز هم خیال ِ آمدن ندارد این بهار . بی فصلی می کوبد بر صورتم ، و چشمهایم خیس می شود بر این همه نامهربانی ِ آسمان . گناه ِ خدای فصل ها هم نیست ، به قول ِ مادر بزرگ "حتمی دلت پاک نیست که نمی بینی این همه هوای ِ بهار " ... دلم ، دل ِ من ، دل ِ از غصه لبریز ِ من را دیگر جایی برای سپیدی نیست مادربزرگ . من پاکی و سپیدی و روشنی را از یاد ِ لحظه هایم بُردم . من خالی شدم مادر بزرگ . چگونه من چشمم منتظر باشد بهار را ، وقتی هنوز تنم می لرزد از سرمای ِ پشت ِ پنجره . مگر همیشه نمی گفتی " بهار که بیاید اندوهت به سر می آید عزیزم " . پس من اینجا چه می کنم مادر بزرگ ؟ این جا ، این همه دور از حیاط ِ خانه ی تو ، چه می کنم من مادر بزرگ ؟ کو دستهایت ، کو سفره ی هفت سینت ، سپیده ات ؟ مادر ِ من ، دختر ِ تو ، چرا تمام نمی شود پس گریه های ِ هر غروبش . نه مادر بزرگ ! بهار را گذاری نخواهد بود از این کوچه ، از من ...
امسال هم مثل ِ همان بهاری که گذشت ، لبریزم از غم ، که بیشتر ، که بزرگ تر ، که سنگین تر .
انگار این بغض ِ هولناک ِ لعنتی را خیال ِ اشک شدن و جاری شدن نیست ، راه ِ نفسَم بَسته ...
سپیده
بیست و دوم ماه ِ اسفند هشتاد و پنج خورشیدی ، اصفهان
یک روز میان ِ هق هق ِ گریه های همیشه ی روزهای ِ اسفند ، مادر در گوشم آرام گفت " غم ِ تو با تو بزرگ می شود مادر " . گریه ام بزرگ تر بود از صدای ِ ساکت ِ مادر ، اما حزن ِ صدایش پیچید تمام ِ خانه را . من می گریستم و باورم نبود کلام ِ مادر . مادر می گفت و من می گریستم . مادر مرا می فشرد با تمام ِ گرمی ِ تنش ، من می گریستم . مادر انگار پیر می شد ، من می گریستم ...
هر روز که می گذشت از آن روز ، کنار ِ غمگینی ِ بزرگ ِ سجاده اش می نشستم ، می گفتمش " گریه نکن مادر ، بزرگ می شوم ، تمام می شود این بی قراری ِ هولناک ِ دلم " مادر نه مثل ِ همیشه آرام ، که با بلندی ِ صدای ِ اشک هایش دست می کشید روی سیاهی ِ گیسوانم و ُ می گفت " غم ِ تو با تو بزرگ می شود مادر " چشم هایم آینه ی چشمهایش می شد ... و پدر نبود خانه .
حالا من ، باورم می شود حرف ِ آن روز ِ مادر . باورم می شود هر چه بزرگ شود دست هایم ، هرچه بلند شود گیسوانم ، هرچه به آسمان نزدیک شود شانه هایم ، غم ِ من ، درد ِ من ، غصه های ِ من نه کوچک تر ، نه کم رنگ تر ، که بزرگ تر می شود و ُ پر رنگ تر . حالا باورم می شود دلواپسی ِ تمام نشدنی ِ مادر بزرگ را ...
ماهور !
هر روز من بزرگ تر می شوم و ُ عاشق تر .
وَ اندوهم آخر یک روز
مادر را از پای در خواهد آورد .
سپیده – اسفند ماه ِ هشتاد و پنج خورشیدی
کرج