من نقاش نمی شوم ماهور .
دیگر مادر هم باورش شده ، نماز نمی خواند وُ خوشبختی نمی خواهد برایم از خدا ، بلند بلند . پدر شوق ِ بزرگ شدنم از یاد برده . نمی پرسد از لحظه هام ، نمی پرسد از کتاب ها و کاغذ هام . نقاش نمی شوم ماهور . مادر پاک فراموشش شده آن جعبه ی بزرگ ِ مداد رنگی که می خواست بخرد برایم . همین کوچکی را هم که دارم ، شاید بدَهَمَش به دختر همسایه . آخر من که دیگر نه کاغذی دارم نه شعری که بخواهم نقاشی اش کنم ، مداد رنگی به چه کار ِ دست های ِ من می آیند . کسی چه می داند شاید دختر کوچک ِ دوست داشتنی ِ همسایه مان که اتاقش پر از نقاشی و بادکنک است یک روز ، روزی بشود نقاش . ماهور ، مادر همیشه می گفت" تمام می شود حسرت ِ دلت عزیزم " می گفت خدا دوستت دارد ، می رساند تو را به آرزوی ِ رنگی ِ دلت ... ماهور ، مادر راست نمی گفت یا من لیاقت ِ مداد رنگی هام ندارم ؟ مادر که نمی دانست دروغ ، مادر که حرف هایش از آب هم زلال تر بود ... چه می شود پس این تاریکی ِ ترسناک ِ خانه مان را ماهور ؟ پدر چرا این همه غمگین است ، من که می فهمم بی قراری اش ، من که می دانم غم ِ دلش ... ماهور ، ماهورکم ، سپیده نقاش نمی شود . مادر آغوشم نمی گیرد ، دامنش پهن نمی کند برای گریه ام ، دلداری نمی دَهَدَم با صدایش ، حرف هایش ...
نقاش نمی شوم ، سپیده ی دوست داشتنی ِ پدر نمی شوم ، خوشبخت نمی شوم ...
دیگر نه جانی دارم .
نه نفسی
خیالی ...
سپیده – بیست و سوم بهمن ماه هشتاد و پنج خورشیدی
تهران
مادرم ، انتظار ِ چشم های مرا کنار ِ پنجره ، آرام می گریَد .
میان ِ گریه و اشک برایم قصه ی روزهای جوانی اش می گوید ،شاید فراموشم شود شمردن ِ درخت های کوچه . از روزهای ِ عاشقی اش می گوید ، از دست های پدر ، گل های سرخ ِ هر روز ، از قامت ِ بلند ِ پدر و شانه های بزرگ و سنگینش …از روزهای شبیه من بودنش می گوید ، از این که دلش مثل ِ دل ِ من بی قرار بوده روزی ، مادر می گوید من هم مثل ِ او می شوم ، بزرگ می شوم ، زیبا می شوم ، و خوشبخت شاید …
مادر برایم انار دانه می کند ، دانه دانه های قرمز و مثل ِ آینه شفا ف ، توی مُشتم می ریزد ،میان ِ گریه و اشک ، قول ِ یک جعبه مداد رنگی ام می دهد ، همانی که همیشه آرزوی ِ داشتنش دارم . مادر هر چه چیز ِ خوب در این دنیا هست واژه می کند ، صدا می کند و آرام در گوشم زمزمه . شاید فراموشم شود شمردن ِ درخت های کوچه …
من نمی شنوم صدای مادر را ، نگاهم کوچه می بیند و درخت. شمارش ِ درخت ها را گم می کنم گاهی میان قطره های اندوهم ، اشک راه ِ دیدنم می بندد ، پلک هایم را که روی هم می گذارم آرام ، نه یک قطره که چند قطره می شود غمم ، می چکد از چشمهایم ، جاری می شود روی سردی ِ گونه هایم ، و من گرم می شوم از داغ ِ این همه اندوه .
ماهور ! به گمانم مادر صدای ِ تپیدن ِ قلبم را می شنود ، آخر در آغوش می گیرَدَم ، بیشتر و بزرگ تر و مُحکم تر از همیشه ها … در گوشم می گوید " هنوز منتظری مادر ؟ " … گریه ام صدا می شود و دامن ِ مادر خیس .
خانه تاریک است ، درخت ها گم می شوند در سیاهی ِ کوچه .
مادر می گوید و می گریَد و انار توی مُشتم می ریزد ، شاید ، شاید فراموشم شود شمردن ِ درخت های کوچه .
سپیده – هشتم ماه ِ بهمن هشتاد و پنج خورشیدی
لحظه لحظه انتظار