کوچه اندوه ِ مرا زمستان است ، دل ِ من از همیشه ها بیشتر تنگ ... آسمان می بارد،نه مثل ِ اشک های ِ من تند تند ، که نرم نرم و سپید . مادر ایستاده کنار ِ در ، نکند باز کنم پنجره ام آخر دل نگران است ، دل نگران ِ بیمار شدن ِ سپیده اش ، دلگیر ِ خشم ِ مهربان ِ مادر نیستم ، از پشت ِ شیشه ها هم شمردن ِ دانه های ِ برف برای ِ دلم خوب است ، پنهانکی هنوز منتظر بودن هم ... مادر نمی گریَد ، تنها نگاهم می کند انگار که غصه ی دلش از اشک هم بیشتر باشد ، انگار که بداند امروز بیست و پنج ِ ماه ِ دی است ، انگار که فهمیده دلم بی قرار است ، زیر ِ نگاه ِ اندوهگین ِ مادر چه دردی دارد بغض ِ میان ِ گلویم ماهور ، دلم گریه می خواهد نه آرام ، که با صدای ِ بلند مثل ِ همان موقع ها که نیست خانه مادر ... دخترک ِ همسایه مان با شال گردنش ، سپیدی ِ باغچه شان را شادمانی می کند ، چشم هایم پُر می شود از حَسرت ِ یک لحظه ، یک نفس به جای ِ او بودن . هوای اتاقم خاکستری ست ، مداد های رَنگیم دلگیر ِ لرزش ِ انگشتان ِ من پنهان شده اند لای ِ کتاب ها و کاغذ ها ، سپیدی ِ کاغذ ِ نقاشی ام مداد ِ نارنجی می خواهد ، و من دست هایم خالی ست ، دست هایم خالی ست ماهور ... نای ِ نوشتنم نیست ، واژه ندارم هیچ برای این غم ، و صفحه ام چه کوچک برای ِ بزرگی ِ این دَرد ... امروز بیست و پنج ِ ماه ِ دی است ،هدیه ندارم برایش ماهور ، نمی توانم مثل ِ دخترک ِ همسایه که همیشه هدیه می دهد و تبریک می گوید و می خندد ، دل خوش باشم . من که چیزی ندارم ماهور ،جز چند دانه مداد رنگی . به خیا لَت یک دانه از این نقاشی های ِ کوچک ِ منِ هدیه ی خوبی ست برای دستهایش ؟ ...
آه ماهور ، مادر خیالم را فهمید ، نشست آرام کنار ِ در ، غم ِ دلش قطره شد ، جاری شد ، و خالی ِ روی ِ گونه هایش پر زِ ِ اشک . صدای ِ دلتنگی اش تمام ِ اتاق ِ من ، و چادرش خیس . برف می بارد هنوز ، نه نرم نرم و سپید که مثل ِ اشک های من ، تند تند .
ماهور !
من که نمی توانم و نباید ، تو اما به آن که آن دورهاست و پنجره اش بَسته به روی ِ من
هزار بار بگو
"تولدت مبارک "
سپیده – بیست و پنج ِ دی ماه ِ هشتاد و پنج ِ خورشیدی
کرج
درخت ِ حیاط ِ خانه ی مادربزرگ دیگر حتی یک دانه انار هم ندارد ، باد می وزد و خانه پر می شود از دلتنگی اش ، مادر بزرگ سردی ِ انگشتانم را با نفس هایش که آرام می آید و می رود ، گرم می کند ، نفس هایش کم است ... زمزمه می کند تا مادر نشنود " بخند مادر ، بخند ، غمت چیست ؟ "... صدای ِ باد محکم می وزد ، فرصت ِ صدایم نمی دهد ... پنجره ها فریاد می کنند ، آسمان سیاه می شود و مادر را خواب می بَرَد ، خسته است مادر . مادر بزرگ بیشتر نفس می کشد ، دستهایش بیشتر دست هایم را می فشارد ،و نگاهش نزدیک تر می شود ...
ماهور ! من ، چگونه این همه اندوه را که تمام دلم شده ، برای ِ قلب ِ بیمار و ناتوان مادر بزرگ بگویم ؟ می شود ... ؟ آخر مادربزرگ بیمار است ، دلش جایی ندارد دیگر ، چگونه من بگویم برایش از هجوم ِ این همه درد ، این همه اشک ...بگویمش که چه شد ؟ که تنها شدم ، که خیال هام مُرد ... ؟ غم ِ این همه جای ِ خالی ِ پدربزرگ بس نیست برای ِ دلش ؟ از رفتن ِ قناری ام بگویم یا حسرت ِ زیبا شدن ِ چشم هایم ... نه ماهور نمی توانم ... نمی توانم بگویم به مادر ِ مادر که دیگر مدادرنگی ِ نارنجی ندارد مداد رنگی هایم ... نمی توانم بگویمش که عاشق شدم ... که دل دادم ... که دل بستم ... که تنها شدم ... مادر بزرگ ... مادربزرگ غم ِ تنهایی را خوب می داند ، این را وقتی که قاب ِ عکس ِ خاتم ِ پدر بزرگ را پاک می کرد ، فهمیدم ... ماهور ، مادربزرگ می داند که دست های ِ سرد ِ خالی یعنی چه ... مادربزرگ می داند به یکباره تنها شدن ... به یکباره دل کندن ... وقتی که هنوز دلت لبریز باشد ازعشق چه درد ِ بزرگی ست ... می داند دلتنگی را ... من چه بگویمش ...
باد است که می وزد ، مُحکم . و دست های ِمادربزرگ ... و صدایی که آرام تر از زمزمه ، میان ِ این همه فریاد ِ پنجره ها ، در گوشم می گوید "بخند مادر ، بخند ، غمت چیست ؟ " ...
سپیده - دی ماه هشتاد و پنج خورشیدی- خانه ی مادر بزرگ - دامغان
پنجره تا انتهای کوچه بسته است . مادر نمی گذارد خوشبختی ِ دخترک ِ همسایه را به نگاه بنشینم ، آخر دخترک ِ همسایه ی ما عاشق است ،روز ِ اول ِ ماه ِ دی را بلند بلند دلخوشی می کند ، لباس های رنگی ِ گرم تن کرده ، گیسوانش زیبا کرده شال گردن هم دارد ... ومن حسرت ِ یک لحظه او بودن را غرق شده ام میان ِ اشک ...
مادر خشمگین ِ احساس ِ من ، فریاد می زند ناتوانی ِ چشمهام را ... مادر ...
ماهور ... ماهورم ! بغض راه صدایم بسته ، تو آغوش باز می کنی تا من اشک شوم ؟ بگریم رنجم ، صدا شوم ، بگویمت غمم ... ماهور !؟ من درد دارم ، درد ... مادر طاقتش نیست ، تو تاب می آوری اندوه ِ مرا ؟ پیر نمی شوی ؟ رَهام نمی کنی ؟ می مانی مثل آن روزها ...
ماهورکم !
...