می نشینم یک جا وَ برای همه ی روزهایی که تندتند می نوشتم گریه می کنم. اصلا می دانی ماهور ، من یک آدم بزرگ شده ام وَ حواس ِ دست هایم هم پَرت است.
وَ دیگر نمی شود . وَ دیگر نمی توانم .
زمستان هشتاد وهفت.تهران
چیزی را جا بُگذار باد . به وقت ِ وزیدن که می بَری دور . چیزی را جا بُگذار .
از نارنجی ها ، سپیدی ها ، از صداها ، سکوت را ، جا بُگذار باد . ستاره های پنجره را جا بُگذار وقتی که رنگ رنگ می شوند از نور هزار رنگ ، خورشید ِ نقاشی ها را زرد ، جا بُگذار . وَ خانه را که به این کوچه وصل است وَ سقف را که به دیوارها وَ قاب عکس ِ روزهای خوب دور را وَ چراغ را روشن ، جا بُگذار باد . پاهایم را جا بُگذار . دستهایم را انگشت هایم را سوی ِ چشمهایم را ، این گل ِ به گیسویم را قشنگ ، جا بُگذار. باد ... مادرم را وَ بابا را ماهور را انار را یار را در من از من ، جا بُگذار ...
بادی که می وزی وُ می بری دور . باد ...
می دانی ماهور ، دیگر وقتش رسیده بود پایم به جایی قرص باشد وُ آن ِ لحظه های خوب ِ هنوز گیسو سیاهی ام، از وحشت ِ باد و باران و ابرهای ِ بی خبر ، آه ِ لحظه های رفته وُ حسرت ِ مانده به جای ِ " رفت و دیگر گذشت " نباشد . وقتش رسیده بود دلم به جایی آرام باشد وُ به وقت ِ بی تابیش به خاطره ایی خوش باشد . به خاطره ایی از چیزی ، غمی . خاطره ایی دور . مثل ِ بهاری که حالا به وقت خزان ، زردی ِ برگش را ، طاقت می آورد . مثل آسمانی که خاکستری ِ بغض ِ بارانش را ، به رنگین کمانی ، طاقت می آورد . مثل ِ مادر بزرگ که دل تنگی اش را به لبخند ِ قاب عکس ِ پدر بزرگ ، طاقت می آورد .
من اما به جایی ، هیچ جایی ، محکم نیستم وُ چیزی از روزهای دور ِ از این پیش تر، دلم را آرام نمی کند.
و چیزی از دور تر ِ روزهای هنوز نیامده هم .
می دانی ماهور ، فصل ها به درخت ها فصل اند نه به تن ِ من ، که به جایی ریشه ندارد وُ محکم نیست .
سپیده - اول ِ پاییز هشتاد و هفت
تهران
می خواهم موهایت را ببافم دختر همسایه وَ گل بنشانم به رویش. تا تو بخندی. وَ من به روی دامنت تمام ِ حسرت ِ لبخندت را، بگریم. تو نرم وُ با صدا بخندی وُ من نرم وُ آرام بگریم. دامن ِ تو خیس شود، چشمان ِ من پُر. گیلاس ها گوشوار ِ تو شوند وُ انارهای خشکیده گردن آویز ِ من. خورشید به چشمان ِ تو باشد وُ داغی ش به چشمان ِ من ، اشک اشک بریزم از چشم هام وُ تو از لبهات سرخ سرخ. موهای ِ تو رها به باد وُ برای ِ من، چسبیده به پیشانی م از بی تابی فصل.
تو قشنگی دختر همسایه از پنجره وَ سجاده ی مادر ِ من، همیشه کنج ِ خانه باز. من از خدا، همیشه، زیبایی ِ گیسوی تو خواستم که پیچ و تابی شود به موهام وُ مادر ، همیشه ، لبخندم را. من همیشه از مهربانی ِ قشنگ ِ چشمان ِ تو خواستم به چشمهام وُ مادر همیشه سویی ، به روشنی ِ چشمهام …
می خواهم موهایت را ببافم دختر همسایه، وَ گل بنشانم به رویش . همان گل ِ نارنجی را.
تو از لبخندت کمی به من بده که یادش نرود آسمان ، پنجره ام.
سپیده – تیرماه هشتاد و هفت
کرج
خورشید به آسمان بلند است وُ درخت ها برگ برگ به تمنای یک خیسی ِ تازه از آسمان ، باد می شوند .
از بهار روز می گذرد ماهور ، از شب بهار . از لحظه ها لحظه وُ از تقویم ، روزهای سپید . از موی مادرم ، سیاهی وُ از دست های پدر نرمی . از خانه مان پنجره وُ از من ، خیال و خواب . داغ . گیسویم ، چسبیده به پیشانی م . هزار تار نمی شود ، هر کدام رَها ، به بادی که بوزد از اردی بهشت ، وُ گلی ، که به عطری ، رویش بنشانم وُ نه مست ، به باوری که نیست وُ تو باور کنی که هست . بهار است وُ فصل . شاید این جیک جیک ِ گنجشک ها را ماهور ، گنجشک های زیاد را ، وقتی که خم می شود شاخه ایی ، وَ قاصدک ها را ، وقتی که فوت می شود سویی ، وقتی که می روند ، با نفس های ِ من ، که کوتاه وُ کم. وقتی که می بینم ، با چشمهایم ، که تار است از دنیا وُ هنوز ، هنوز ِ نگاه ِ من است . شاید به باران ، به بارانی که نیست ، از آسمانی که هست وَ آبی ِ بلند ِ تا خورشید وَ بسته ی همیشه ی این پنجره . شاید که مادر وَ دست هایش که گیلاس شسته ست برایم ...
ماهور ، کدام بهار ؟ از کدام چهار فصل ِ همیشه ، سیاهی ِ گیسویم ببرد تا دور ، دور ِ دور . وَ به باد ِ تازه ی کدام اردی بهشت ، عاشق شود این درخت ِ رو به رو ...
خورشید به آسمان بلند است . برگ ها به تمنا .
سپیده . اردی بهشت هشتاد و هفت
تهران