تبليغاتX
دلم برای باغچه می سوزد

 

می خواهم موهایت را ببافم دختر همسایه وَ گل بنشانم به رویش. تا تو بخندی. وَ من به  روی دامنت تمام ِ حسرت ِ لبخندت را، بگریم. تو نرم وُ با صدا بخندی وُ من نرم وُ آرام بگریم. دامن ِ تو خیس شود، چشمان ِ من پُر. گیلاس ها گوشوار ِ تو شوند  وُ انارهای خشکیده گردن آویز ِ من. خورشید به چشمان ِ تو  باشد  وُ داغی ش به چشمان ِ من ، اشک اشک بریزم از چشم هام  وُ تو از لبهات سرخ سرخ. موهای ِ تو رها به باد  وُ برای ِ من، چسبیده به پیشانی م از بی تابی فصل.

تو قشنگی دختر همسایه از پنجره وَ سجاده ی مادر ِ من، همیشه  کنج ِ خانه باز. من از خدا، همیشه، زیبایی ِ گیسوی تو خواستم که پیچ و تابی شود به موهام وُ مادر ، همیشه ، لبخندم را. من همیشه از مهربانی ِ قشنگ ِ چشمان ِ تو خواستم به چشمهام وُ مادر همیشه سویی ، به روشنی ِ چشمهام …

می خواهم موهایت را ببافم دختر همسایه، وَ  گل بنشانم به رویش . همان گل ِ نارنجی را.

تو از لبخندت کمی به من بده که یادش نرود آسمان ، پنجره ام.

 

سپیده – تیرماه هشتاد و هفت

کرج

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سپیده  | 

 

 

خورشید به آسمان بلند است  وُ درخت ها برگ برگ به تمنای یک خیسی  ِ تازه از آسمان ، باد می شوند .

از بهار روز می گذرد ماهور ، از شب بهار . از لحظه ها  لحظه  وُ  از تقویم ، روزهای سپید . از موی مادرم ، سیاهی  وُ از دست های پدر نرمی . از خانه مان پنجره  وُ از من ، خیال  و خواب . داغ . گیسویم ،  چسبیده به پیشانی م . هزار تار نمی شود ، هر کدام رَها ، به بادی که بوزد از اردی بهشت ، وُ گلی ، که به عطری ، رویش بنشانم وُ نه مست ،  به باوری که نیست وُ  تو باور کنی که هست . بهار است وُ  فصل . شاید  این جیک جیک ِ گنجشک ها را ماهور ، گنجشک های زیاد را ،  وقتی که خم می شود شاخه ایی ،  وَ  قاصدک ها را ، وقتی که فوت می شود سویی ، وقتی که می روند ، با نفس های ِ من  ، که کوتاه  وُ کم. وقتی که می بینم ، با چشمهایم ، که تار است از دنیا وُ هنوز ، هنوز ِ نگاه ِ من است . شاید به باران ، به بارانی که نیست ، از آسمانی که هست  وَ  آبی ِ بلند ِ تا خورشید  وَ بسته ی همیشه ی این پنجره . شاید که مادر وَ دست هایش که گیلاس  شسته ست  برایم ...  

 

ماهور ،  کدام بهار ؟ از کدام چهار فصل ِ همیشه ، سیاهی ِ گیسویم ببرد تا دور ، دور ِ دور . وَ به باد ِ تازه ی کدام اردی بهشت ، عاشق شود این درخت ِ رو به رو ...

خورشید به آسمان بلند است . برگ ها به تمنا .

 

سپیده . اردی بهشت هشتاد و هفت

تهران  

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سپیده  | 

 

 

دل ِ من اندوهگین ِ جای ِ خالی ها نبوده ، نیست ماهور . روزهای ِ در راه را دلتنگم تنها ، وَ آنچه را که می رود ، که رفته از دستم . وَ  یک کمی دلواپس  ِ خط های روی صورت ِ مادر وَ کوچک شدن ِ قامت ِ بلند ِ روزهای کودکی ام که پدر. دلم از مداد رنگی هام هم می گیرد گاه  وقتی که سپیدی ِ کاغذم را ناگزیر می کنندم به سپردنش به باد. وَ گاه پنجره که بسته است . وَرنه من بهار ِ در راه را به شادمانی اش به دل می فهمم خوب ، و چشمانم اگر چه می سوزد از بی دریغی ِ خورشید اما هنوز می پذیردش به اشک . این جاری ِ سرد ِ روی ِ گونه های من نه از تکرار ِ غمی دور ، نه سیاه بختی  ِ گیسو وَ نه حسرت به دل ِ شادمانی ِ دخترک ِ همسایه ، که از زیادی ِ خیال های رنگی رنگی ست.  

و َ راه ، راه که گاه تاریک وُ گاه دیر ، دور .

من فصل ، هوا ، تو ، این روزهای ِ آخر را می فهمم

و َ خیسی ِ غمگین ِ چشمانم ، نه تمنا به هق هق ،

که آرام ،

که نقاشی ها ،

که بهار در راه است …

 

سپیده

روزهای آخر اسفند - تهران
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سپیده  | 

 

 

به هر بار ِ آفتاب که از ستاره های پَرده ام می شود هزار نور ، به هر بار ِ صدای ِ مادر که  صبح ، به هر بار ِ برف ، وَ نرم نرم ِ باران ، به خیسی ِ این پنجره ، من به حسرت ِ هزار چیز ِ رنگی ِ خوب ِ کوچه هم می شود  که دلم تازه شود ، می شود که آه َم نفس کنم عمیق ، وَ هوا را ، فصل را ، زندگی کنم  وَ  می شود که دیگر تمنا نکنم از مادر به نمازش ، دعا  وَ اشک هایش برای لحظه های خوب ، وَ از پدر انار وقتی که دیگر هیچ به درخت ها نیست وَ می شود به خالی ها کور شوم  وُ عینکم به رنگی ِ چند کاغذ ِ کاهی تمیز  ، ماهور می شود  خیلی چیز ِ خوب ، می شود خوشبختی  وَ احساسش به اتاق ، به پنجره، به دل ...

اندوه ِ روزهای رفته وُ لحظه های رفته وُ سیاهی ِ موهای مادر ، کاغذ های به باد رفته وُ تقویم ، شور ِ انگشتانم را ، می شود که سپرد خیالش به دور تر ِ فکر، به یک کمی دور تر وُ کم رنگ تر ، من خسته ام از اضطراب ِ زیادی ِ این همه بی سرانجامی ،  وَ این که مدام دستم بلرزد  دلم بلرزد  نگاهم به نقطه ایی بلرزد  وَ اشک ... روزهای لبخندم سپیدی ِ موهای ِ مادرم شده ماهور ، به جای ِ نامم که بنشانم به لَبَش لبخند . و َ خانه نا امید از حضور ِ تازه ی خوبی که من ... می شود ماهور ، می شود که این روزها یک کمی خوب بود  وُ اندوه به روزهای در راه ِ دلتنگ سپرد مگر نه این که هنوز در راهند غم های نیامده از راه ، هزار هزار . وَ گریه های بزرگ وَ بغض های در گلو وَ مداد رنگی های شکسته ، مگر نه این که همیشه هست ، هر روز به روز ِ قبل ، پیر تر  وُ افتاده تر پدر ، وَ روز ِ نبودن مادر بزرگ نزدیک تر ، وَ مادرم چشمانش کم سو تر ،  دیگر کدام توان ، کدام طاقت ، که غم کشید ، بی برای چند لحظه ایی ،  دَمی ، حتی نفس ، هوا وَ پنجره که باز ...

بگذار ماهور ، بگذار به دورتر ِ غم های در راه یک کمی آرام باشیم ، من خسته ام .

 

سپیده -  بهمن هشتاد و شش خورشیدی

تهران

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سپیده  | 

 

 

 

غمگيني ِ نوشتن در تو به هزار شاديِ رنگارنگ ِ دخترك ِ همسايه مي ارزد ماهور . چه خيال اگر من مثل ِ او دست وُ دهان وُ چشم به زيبايي نداشته باشم  و گيسويم تاب نداشته باشد وُ  بلند نباشد آنقدر ، مثل ِ مال ِ او. چه خيال اگر دستانم گرم نباشد وُ نرم  وَ تنم را لذتي برآغوش . چه خيال غم ، گريه ، اين چشمهاي تار ، چه خيال فكر ِ سياهي ، بي معجزه ي هر سپيده ي در راه ، زمستان را با همه ي زيبايي ش چه خيالي باشد در من ، در دلم ماهور ؟ مادر كه دلواپس ِ هر آن ِ ريختن ِ من است غصه ي كم بودن مداد رنگي  به اندازه ي خالي ِ  كاغذ هام را ديگر چه خيالي باشد . من همين غمگيني ِ ” به كلام نمي آيد ِ “ روزهاي آخر پاييز را دوست دارم ، همين اندوه را كه از دورها به ناگهان هُري مي شود در دلم . چه خيال كه من اين روزها را ديري ست شمرده ام تا به امروز ، مادر از كجا خواهد فهميد دروغ ِ روزهاي سپيد ِ تقويم ِ گمشده ام ، وقتي كه كابوس ِ شبانه ها حقيقتي ست . مادر از كجا مي فهمد رفتن  نه براي راحتي ِ خيالش كه تكرار مي شد هميشه به صداي من بارها ، كه غصه ايي ست بزرگ . كه يعني پنجره بر كوچه ببند ، ننشين به انتظار . وَ پدر كه همين روزها دلش داشت خبر دار ِ بي خبري هايش مي شد ، همان بي خبري ها كه هميشه پنهان ِ اشك هاي مادر بود وُ ريخته در سجاده اش ، چه خيال كه حالا بنشنيم كنارش به درد ِ دل . چه خيال اگر شال گردنم آبي نباشد به رنگ ، تنها بپيچد به گردنم ، از باب ِ گرمي ِ خاطر مادر نه سردي اين همه نبودن و بي رحمي ِ باد . زندگي را چه خياليست ماهور وقتي خيالي به دل نيست ، وقتي كه مرده باشد در تو لبخند م ،در دلم لبخند .  وقتي كه دستهايم آرزوست ، وَ زلال ِ چشمهايم محال .  وقتي كه اين همه تنهايي ام بزرگ است وُ سنگين . من را ، اين گونه ،چه خيالي باشد ماهور؟  وقتي كه خسته ام ، اين همه خسته . وَ هنوز نيمي از عمر مادر را نزيسته ام هنوز .

غمگيني ِ نوشتن در تو به هزار رنگ ِ مداد رنگي ِ دخترك ِ همسايه مي ارزد ماهور . چه خيال اگر من مثل ِ او خوشبخت نباشم ...  

 

سپيده – روز اول دي ماه

تهران

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سپیده  |