تبليغاتX
دلم برای باغچه می سوزد

می نشینم یک جا وَ برای همه ی روزهایی که تندتند می نوشتم گریه می کنم. اصلا می دانی ماهور ، من یک آدم بزرگ شده ام وَ حواس ِ دست هایم هم پَرت است.

وَ دیگر نمی شود . وَ دیگر نمی توانم .

زمستان هشتاد وهفت.تهران

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سپیده  | 

 

چیزی را جا بُگذار باد . به وقت ِ وزیدن که می بَری دور . چیزی را جا بُگذار .

از نارنجی ها ، سپیدی ها ، از صداها ، سکوت را ، جا بُگذار باد  . ستاره های پنجره را جا بُگذار  وقتی که رنگ رنگ می شوند از نور هزار رنگ ، خورشید ِ نقاشی ها را زرد ، جا بُگذار . وَ خانه را که به این کوچه وصل است وَ سقف را که به دیوارها وَ قاب عکس ِ روزهای خوب دور را وَ چراغ را روشن ، جا بُگذار باد . پاهایم را جا بُگذار . دستهایم را انگشت هایم را سوی ِ چشمهایم را ،  این گل ِ به گیسویم را قشنگ ، جا بُگذار. باد ... مادرم را وَ  بابا را ماهور را  انار را یار را  در من از من  ، جا بُگذار ...

بادی که می وزی وُ می بری دور . باد ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سپیده  | 

 

از من چیزی به دنیا محکم نیست . دنیا از چشمهایم دلواپس است . چشمهایم از مادر . مادر از من .

 می دانی ماهور ،  دیگر وقتش رسیده بود پایم به جایی قرص باشد  وُ  آن ِ لحظه های خوب ِ هنوز گیسو سیاهی ام، از وحشت ِ باد و باران و ابرهای ِ بی خبر ، آه ِ لحظه های رفته وُ حسرت ِ مانده به جای ِ " رفت و دیگر گذشت " نباشد . وقتش رسیده بود دلم به جایی آرام باشد  وُ  به وقت ِ بی تابیش به خاطره ایی خوش باشد . به خاطره ایی از چیزی ، غمی . خاطره ایی دور . مثل ِ بهاری که حالا به وقت خزان ،  زردی ِ برگش را ، طاقت می آورد  . مثل آسمانی که خاکستری ِ بغض ِ بارانش را ، به رنگین کمانی ، طاقت می آورد . مثل ِ مادر بزرگ که دل تنگی اش را به لبخند ِ قاب عکس ِ پدر بزرگ ،  طاقت می آورد .

من اما به جایی ، هیچ جایی ،  محکم نیستم وُ چیزی از روزهای دور ِ از این پیش تر، دلم را آرام نمی کند.

 و چیزی از دور تر ِ روزهای هنوز نیامده هم .

می دانی ماهور ،  فصل ها به درخت ها فصل اند  نه به تن ِ من ، که به جایی ریشه ندارد وُ محکم نیست .

 

سپیده -  اول ِ پاییز هشتاد و هفت

تهران

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سپیده  | 

 

می خواهم موهایت را ببافم دختر همسایه وَ گل بنشانم به رویش. تا تو بخندی. وَ من به  روی دامنت تمام ِ حسرت ِ لبخندت را، بگریم. تو نرم وُ با صدا بخندی وُ من نرم وُ آرام بگریم. دامن ِ تو خیس شود، چشمان ِ من پُر. گیلاس ها گوشوار ِ تو شوند  وُ انارهای خشکیده گردن آویز ِ من. خورشید به چشمان ِ تو  باشد  وُ داغی ش به چشمان ِ من ، اشک اشک بریزم از چشم هام  وُ تو از لبهات سرخ سرخ. موهای ِ تو رها به باد  وُ برای ِ من، چسبیده به پیشانی م از بی تابی فصل.

تو قشنگی دختر همسایه از پنجره وَ سجاده ی مادر ِ من، همیشه  کنج ِ خانه باز. من از خدا، همیشه، زیبایی ِ گیسوی تو خواستم که پیچ و تابی شود به موهام وُ مادر ، همیشه ، لبخندم را. من همیشه از مهربانی ِ قشنگ ِ چشمان ِ تو خواستم به چشمهام وُ مادر همیشه سویی ، به روشنی ِ چشمهام …

می خواهم موهایت را ببافم دختر همسایه، وَ  گل بنشانم به رویش . همان گل ِ نارنجی را.

تو از لبخندت کمی به من بده که یادش نرود آسمان ، پنجره ام.

 

سپیده – تیرماه هشتاد و هفت

کرج

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سپیده  | 

 

 

خورشید به آسمان بلند است  وُ درخت ها برگ برگ به تمنای یک خیسی  ِ تازه از آسمان ، باد می شوند .

از بهار روز می گذرد ماهور ، از شب بهار . از لحظه ها  لحظه  وُ  از تقویم ، روزهای سپید . از موی مادرم ، سیاهی  وُ از دست های پدر نرمی . از خانه مان پنجره  وُ از من ، خیال  و خواب . داغ . گیسویم ،  چسبیده به پیشانی م . هزار تار نمی شود ، هر کدام رَها ، به بادی که بوزد از اردی بهشت ، وُ گلی ، که به عطری ، رویش بنشانم وُ نه مست ،  به باوری که نیست وُ  تو باور کنی که هست . بهار است وُ  فصل . شاید  این جیک جیک ِ گنجشک ها را ماهور ، گنجشک های زیاد را ،  وقتی که خم می شود شاخه ایی ،  وَ  قاصدک ها را ، وقتی که فوت می شود سویی ، وقتی که می روند ، با نفس های ِ من  ، که کوتاه  وُ کم. وقتی که می بینم ، با چشمهایم ، که تار است از دنیا وُ هنوز ، هنوز ِ نگاه ِ من است . شاید به باران ، به بارانی که نیست ، از آسمانی که هست  وَ  آبی ِ بلند ِ تا خورشید  وَ بسته ی همیشه ی این پنجره . شاید که مادر وَ دست هایش که گیلاس  شسته ست  برایم ...  

 

ماهور ،  کدام بهار ؟ از کدام چهار فصل ِ همیشه ، سیاهی ِ گیسویم ببرد تا دور ، دور ِ دور . وَ به باد ِ تازه ی کدام اردی بهشت ، عاشق شود این درخت ِ رو به رو ...

خورشید به آسمان بلند است . برگ ها به تمنا .

 

سپیده . اردی بهشت هشتاد و هفت

تهران  

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سپیده  |